!من كه آبي نبودم




Saturday, February 18, 2006

پنجاه و دومین یادداشت



هنوز هم خواب مي‌بينم!
… تكه كاغذي در دست، در كوچه‌هايم مي‌دوم. تو را مي‌بينم. ايستاده بر گذرگاهي، خنده‌اي بر لب. هنوز هماني. … بي‌‌اعتنا مي‌گذري.
من باز مي‌دوم. بر كنار پنجره‌اي، نگاهي و … هماني.
در سايه‌سار درختي يا حتي گلي! ايستاده‌اي و مغازله‌اي. هماني. باز مي‌دوم.
مي‌دوم و مي‌گريزم. سايه مي‌شوي. همان سايه مي‌شوي كه بودي، دور مي‌شوي، دور دور …
مي‌ايستم! آنقدر دويده‌ام كه ديگر در جايي آرام بگيرم كه هيچ نباشد. باز جنگلي و سايه‌اي و آرامشي. مي‌نشينم. آرام مي‌گيرم. انگار كه تو نيستي. به دستهايم مي‌نگرم. هنوز تكه كاغذم را دارم. مي‌گشايم. همان ياد و خاطره‌، همان خواب، همان نوشته‌اي. هماني.



12-03-1380




(2) comments

.......................................................................................................................................................

Wednesday, September 14, 2005

هشتمین شعر



بگو چه چاره كنم
صداي بغض تو مي‌آيد از كرانه دور
طنين هق هق من ميرود به همره باد
نه در كلام تو يك واژه بليغ و سرود
نه در روايت من يك نشان ز گفته شاد
بگو چه چاره كنم
كه من ز چنگ جدايي نمي‌شوم آزاد
بگو چه چاره كنم

تو در سراي غمت خفته‌اي به شهر غريب
منم به خانه خود در حصار تنهايي
نه در كوير خيالم اميد ديدن تو
نه در خزان تنم قدرت شكيبايي

تو اي ملامت محض
چگونه پر بكشم كه در ميان ما كوه‌ها و صحراهاست
بيا زود بر احوال خويش گريه كنيم
كه فاصله ما به قدر درياهاست
بگو چه چاره كنيم
تو را به خدا بگو چه چاره كنيم

در آخرين پيغام به لحظه بدرود
زپيك نسيم بشنو هاي هاي غربت من
خدا كند به ديدار يكديگر برسيم
و اگر به من نرسيدي بيا بر سر تربت من
بگو چه چاره كنيم ...



شاعر - ناشناس‌




(4) comments

.......................................................................................................................................................

Tuesday, September 13, 2005

آغازی بر یک پایان



... تو هنوز می گویی : برای آغاز هرگز دیر نیست و من به تو می گویم که خستگان و در راه ماندگان از تمامی آغازها بیزارند.
تو هنوز پای می فشاری که : بنویس برای همه آنان که حرفی در دل و بغضی در گلو دارند و توانایی نوشتنشان نیست و من به تو می گویم، پس با این واژه های غیریب مانده ام چه کنم.
تو هنوز می خواهی پوشالی کلبه ام را برافرازم بی واهمه از باد و من به تو می گویم این دوباره ساختن را سادگی باید و حماقتی که مرا از هر دو خالی خواهی یافت.
تو هنوز اصرار می کنی که صبوری و تحمل را از مرگ بیاموزم که همیشه در انتظار است و ... من می گویم : مرا با بدعهدان کاری نیست!
می گویی : سفره ات، خانه ات، آن همه مهر و محبت، همه چیزهایی که از آنها و برای آنها سرودی... پاسخ فصلها را چه می دهی؟
می گویم : سفره بی برکت و خانه خالی و مهر و محبت بی پاسخم و همه و همه داشته هایم را به تو ارزانی می کنم! به چه بهایی می خری؟
...
می گویی بنویس!
بنویس که این آخرین چراغ بازمانده خانه ات برای روشن ماندن دل به تو بسته است.
بنویس که این شمع روشن نازک تن شبهای تار، به مدد تو گوهری خواهد شد شب شکن و زمستان سوز.
بنویس که این آخرین شاخه باریک نجات توست در این دریای توفانی که گر به آن نیاویزی، این طوفان بنیان کن هر چه داری خواهد برد.
بنویس که این تنها دستان باقیست که به سوی تو دراز است.
بنویس!
بنویس...!

و من پاسخی ندارم که بگویم. پس می نویسم.



19-07-1379



ازدواج، تولدی دوباره است!



(1) comments

.......................................................................................................................................................

Sunday, January 09, 2005

فصل سوم : من که آبی نبودم!




مقدمه‌اي براي فصل سوم



...شايد كه ما نيز عروسكهاي كوكي يك تقدير بوده ايم. نميدانم!

نادر ابراهيم - «بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم»‌



دو فصل به پايان رسيد. براي من عمري به پايان رسيد.
خاطرات گاهي، بدترين يادگاراني هستند كه از عمر درگذشته باقي ميمانند و من از اين يادگاران بسيار دارم.
در آستانه سومين فصل داستانيم. فصلي تازه براي من. براي مني كه هرگز آبي نبودم!
فصل سوم مجموعه دست نوشته هاي پراكنده ايست كه به دوران جديد زندگي ام تعلق دارد. اين مجموعه هرگز جمع آوري نشد. گاه يادداشتي از آن را در زير خروارها كتاب و دفتر و مجله مي يابم و در گوشه اي نگهداري مي كنم. به همين علت اين قسمت توالي تاريخي شايد نداشته باشد.
به عبارت بهتر، اين فصل نوشته هايي پراكنده از فصلي پراكنده است.



(0) comments

.......................................................................................................................................................

Sunday, October 17, 2004

هفتمين‌ شعر



بغض‌ شعرم‌ را شكست‌ آواز تو
بي‌ بي‌ دل‌ كشته‌ سرباز تو
بر چكاد قاف‌ مخمل‌ پوش‌ شعر
حسرت‌ سيمرغ‌ من‌ پرواز تو
پيش‌ درگاه‌ تو چون‌ ويران‌ كده‌ست‌
هر چه‌ مي‌سازد ترانه‌ساز تو
شب‌ هميشه‌ نقطه‌ پايان‌ روز
هر شب‌ آخر، شب‌ آغاز تو
زير بارانها به‌ بيداري‌ گذشت‌
من‌ برهنه‌، خرقه‌ رو انداز تو
زخمه‌ سازم‌ به‌ دست‌ تو خودي‌ست‌
من‌ ولي‌ بيگانه‌ام‌ با ساز تو
قفل‌ هر در را كليدي‌ محرم‌ است‌
من‌ ولي‌ نامحرمم‌ با راز تو
هر كس‌ از بازار تو شعري‌ خريد
من‌ نبايد مي‌خريدم‌ ناز تو



شهيار قنبري‌ - «بي‌ بي‌ دل»‌





(0) comments

.......................................................................................................................................................

Tuesday, October 12, 2004

پنجاه‌ و يكمين‌ يادداشت



هميشه‌ سياه‌ نمي‌پوشد. هميشه‌ قداره‌ نمي‌كشد، هميشه‌ مرا نمي‌ترساند، اما هميشه‌ روزي‌ خواهد رسيد كه‌ بيايد. گاه‌ آرام‌ و گاه‌ شتابان‌، به‌ موقع‌ و بي‌ موقع‌، اما مي‌آيد.
مي‌آيد و به‌ دنبال‌ من‌ مي‌گردد. مي‌گريزم‌. هميشه‌ از هر چه‌ سياهي‌ بوده‌ گريخته‌ام‌. اما پيدايم‌ مي‌كند. به‌ من‌ لبخند مي‌زند و با لبخند تهديدم‌ مي‌كند. وعده‌ مي‌دهد و قرار مي‌گذارد. نمي‌آيد! سر قرار نمي‌آيد! خوشحال‌ نمي‌شوم‌. با من‌ بازي‌ مي‌كند. مي‌دانم‌ روزي‌ خواهد رسيد كه‌ به‌ وعده‌اش‌ وفا كند. مي‌ترسم‌! آشناست‌. و شايد از اين‌ روست‌ كه‌ مي‌ترسم‌. خسته‌ نمي‌شود، درمانده‌ نمي‌شود اما خسته‌ و درمانده‌ مي‌كند ...
همه‌ اين‌ سالها به‌ دنبالم‌ بوده‌ و هرگز به‌ من‌ نرسيده‌. آهسته‌ مي‌دود. اما مي‌دانم‌ كه‌ روزي‌ سرانجام‌ به‌ من‌ خواهد رسيد. خواهد رسيد و دست‌ مرا گرفته‌ و با خود خواهد برد. مي‌دانم‌.
دشمن‌ ديرين‌ من‌ و ما، شايد ياور امروز تو باشد كه‌ به‌ سراغ‌ من‌ مي‌آيد و تو خندان‌ از اين‌ كه‌ ياوري‌ داري‌ ...


* * *


... تو سياه‌ نمي‌پوشي‌، اشكي‌ نمي‌ريزي‌، خنداني‌! هميشه‌ خنداني‌! روزي‌ كه‌ من‌ بروم‌ نيز خنداني‌ و همين‌ نيز مرا خندان‌ خواهد برد.


01-05-1379





(0) comments

.......................................................................................................................................................

Monday, October 11, 2004

پنجاهمين‌ يادداشت‌



نوشتن‌ براي‌ من‌ مرهم‌ نيست‌! نوشتن‌ براي‌ من‌ سرباز كردن‌ دملهاي‌ چركين‌ نفرت‌ است‌ كه‌ گاه‌ به‌ آرامي‌ و گاه‌ با سر و صدا و طوفاني‌ بيرون‌ مي‌ريزد.
نفرت‌ نيز تجربه‌ سودمندي‌ است‌ كه‌ امروز به‌ كار مي‌آيد كه‌ هر سلاح‌ برنده‌ را نيز بهر روزي‌ ساخته‌اند.
من‌ و نفرتم‌ در كشاكش‌ زندگي‌ رنگ‌ يافته‌ايم‌ و جان‌ گرفته‌ايم‌.
من‌ و نفرت‌ و كينه‌ امروز آشنائيم‌ و همخانه‌ و
«بهار و خنكاي‌ سايه‌اي‌ در گوشه‌ دنج‌ تابستان‌، لمشگاه‌ حسي‌ است‌ در من‌ كه‌ چون‌ چشمه‌اي‌ متعفن‌ ، مي‌جوشد و روان‌ مي‌شود. به‌ سطح‌ مي‌آيد و جاري‌ مي‌شود. جاري‌ مي‌شود و به‌ همه‌ جا سرك‌ مي‌كشد و به‌ سراغ‌ همه‌ مي‌رود و عشق‌ گويا حفره‌اي‌ است‌ تاريك‌ بر سطح‌ خزه‌ بسته‌ ديواري‌ پست‌ و فرومايه‌ كه‌ پر مي‌شود با سياهي‌ و گنداب‌ و آنچه‌ سر بر مي‌آورد باز نفرت‌ است‌ و سياهي‌.»


* * *


... هنوز خانه‌اي‌ باقي‌ است‌، بر بلندايي‌ بهشتي‌، كه‌ چرك‌ و كثافت‌ را توان‌ آلودن‌ آن‌ نيست‌.


01-05-1379





(0) comments

.......................................................................................................................................................

Wednesday, September 29, 2004

ششمين‌ شعر


من‌ نه‌ هميشه‌ خوب‌ تو، من‌ نه‌ بدم‌ نه‌ بدترين‌
نه‌ از تو كم‌، نه‌ بيش‌ از اين‌، نه‌ اولين‌ نه‌ آخرين‌
نه‌ از تبار شبنمم‌، نه‌ از سلاله‌ علف‌
من‌ همگي‌ سايه‌ تو، تا شده‌ بر روي‌ زمين‌
بي‌خود تو بي‌خودي‌ام‌، مست‌ترين‌ مست‌ زمين
‌ميكده‌هاي‌ بسته‌ را، خسته‌ نشسته‌ در كمين‌
من‌ نه‌ به‌ اندازه‌ تو، من‌ نه‌ كم‌ از قالب‌ تو
من‌ همه‌ شعر و من‌ غزل‌، صاحب‌ شعري‌ به‌ يقين‌
غريبه‌ تازه‌ تو، صبح‌ دروغين‌ تو شد
در اين‌ طلوع‌ بي‌حيا، زوال‌ سايه‌ را ببين‌
اين‌ چه‌ شريك‌ سفره‌اي‌ كه‌ نان‌ نداده‌ دست‌ تو
براي‌ كوچ‌ آخرت‌، اسب‌ تو را نكرده‌ زين‌
همسفر تازه‌ تو، هرزه‌ كوچه‌هاي‌ شب
‌منتظر خسته‌ تويي‌، بي‌خبر خانه‌ نشين‌
اي‌ تو تمام‌ من‌ من‌، با تو خودي‌تر از توام‌
بي‌ تو درخت‌ بي‌زمين‌، حلقه‌ لخت‌ بي‌نگين‌


شهيار قنبري‌‌ "درخت‌ بي‌زمين‌"





(0) comments

.......................................................................................................................................................

Sunday, August 01, 2004

چهل‌ و نهمين‌ يادداشت



روزي‌ من‌ بازخواهم‌ گشت‌!
چه‌ فرق‌ دارد چه‌ فصلي‌ باشد. فصل‌ بازگشت‌ هميشه‌ بهار است‌.
روزي‌ بهاري‌ بازخواهم‌ گشت‌.
روزي‌ براي‌ سهم‌ خواهي‌! روزي‌ كه‌ تو درمانده‌تر از هميشه‌ به‌ دنبال‌ تكيه‌گاهي‌ مي‌گردي‌، بازخواهم‌ گشت‌. روزي‌ كه‌ تو به‌ گذشته‌ نگريسته‌ باشي‌ و انديشيده‌ باشي‌ كه‌ من‌ در تمامي‌ اين‌ سالها چه‌ كرده‌ام‌ و چه‌ بوده‌ام‌، روزي‌ كه‌ دريافته‌ باشي‌ چيزي‌ كه‌ من‌ طلب‌ مي‌كردم‌ سهم‌خواهي‌ من‌ از زندگي‌ تو بود نه‌ زياده‌خواهي‌.
روزي‌ بازخواهم‌ گشت‌. روزي‌ بهاري‌ بازخواهم‌ گشت‌. روزي‌ كه‌ تو خسته‌ از همه‌ به‌ دنبال‌ سنگ‌ صبوري‌ باشي‌، باز خواهم‌ گشت‌.



18-04-1379




(0) comments

.......................................................................................................................................................

Saturday, July 31, 2004

چهل‌ و هشتمين‌ يادداشت


پاسخ‌ بهار را چه‌ بدهم‌ اگر از طراوت‌ تو پرسيد؟!
به‌ تابستان‌ چه‌ بگويم‌ اگر از سرسبزي‌ تو حكايتها داشت‌؟!
چگونه‌ بگويم‌ به‌ پاييز از رفتن‌ تو، اگر از سرمستي‌ بازگشت‌ سرود؟!
و زمستان‌ ... چه‌ بگويمش‌ كه‌ به‌ انتظار تولد تو، همه‌ طبيعت‌ را لباس‌ نو مي‌پوشاند؟!
چه‌ پاسخ‌ بدهم‌ من‌ به‌ فصلها، ماهها و روزها كه‌ لحظه‌ به‌ لحظه‌ و گام‌ به‌ گام‌ در كنار ما بودند و نظاره‌گرمان‌؟
...
من‌ و تو فراموش‌ خواهيم‌ شد! بهار ديگر، حتي‌ يادي‌ نيز از ما نخواهد كرد و فصلهاي‌ درهم‌ ريخته‌ فردا به‌ اين‌ همه‌ ياد و خاطره‌ خواهد خنديد و آنچه‌ باقي‌ خواهد ماند - جاودانه‌ و استوار - همه‌ آن‌ مهري‌ است‌ كه‌ مكتوب‌ كرده‌ايم‌ و هر كه‌ بخواند، بخاطر خواهد آورد از آنهمه‌ عشق‌ من‌ و بي‌وفايي‌ تو.


23-03-1379


پيش از اين نوشته داستاني داشتم. داستان گل سرخي که خود را تنها مي‌ديد اما تنها نبود ...
هر چه گشتم، نوشته کامل را نيافتم.
شايد در فرصتي ديگر آن را نيز بيابم و در اينجا بياورم.



(0) comments

.......................................................................................................................................................

Wednesday, May 19, 2004

در ميان دو فصل



پنجمين‌ شعر


...

گاه‌ مي‌انديشم‌،
خبر مرگ‌ مرا با تو چه‌ كس‌ مي‌گويد؟
آن‌ زمان‌ كه‌ خبر مرگ‌ مرا
از كسي‌ مي‌شنوي‌، روي‌ تو را
كاشكي‌ مي‌ديدم‌.

شانه‌ بالا زدنت‌ را،

- بي‌ قيد -
و تكان‌ دادن‌ دستت‌ كه‌،

- مهم‌ نيست‌ زياد -
و تكان‌ دادن‌ سر را كه‌،

- عجيب‌! عاقبت‌ مرد؟

- افسوس‌!
- كاشكي‌ مي‌ديدم‌.

...


حميد مصدق‌ - قسمتي‌ از قصيده‌ "آبي‌، خاكستري‌، سياه‌"




(0) comments

.......................................................................................................................................................

Friday, April 23, 2004

من که در کشاکش زمانه رنگ باخته‌ام.
من که سالها جدال مکرر شب و روز را به تماشا نشسته‌ام.
من که در آستانه 31 سالگي به تماشاي کودکي‌هايم نشسته‌ام.
امروز فرسوده تر از هميشه به اين مي‌انديشم
که باران نيز هميشه آلودگي‌ها را نخواهد زدود.
...
پايان فصل دوم.
و فرصتي باز براي
استراحتي و تجديد نفسي براي من.
و نوشتن آنچه در انديشه داريد براي شما.





(0) comments

.......................................................................................................................................................

Sunday, April 04, 2004

چهل‌ و هفتمين‌ يادداشت



... كودك‌ در آغوشم‌ دست‌ و پا مي‌زند. شيريني‌ و حلاوت‌ زندگيست‌ اين‌ كودك‌ كه‌ چون‌ مادر روزگاراني‌ را شادي‌ مي‌بخشيد.
او را مي‌بينم‌. خندان‌ از اين‌ كه‌ كودكش‌ تنها كودكي‌ شايد باشد كه‌ سه‌ پدربزرگ‌ دارد و من‌ در انديشه‌ فرداي‌ كودك‌ كودك‌ خويش‌ ...


* * *


... گريان‌ زانوي‌ غم‌ در بغل‌ گرفته‌ايم‌ و در گوشه‌اي‌ نشسته‌ايم‌. براي‌ ما هيچكدام‌ ديگر توان‌ جنگيدن‌ با سرنوشت‌ نيست‌.
مي‌گرييم‌. هر دو مي‌گرييم‌ كه‌ روزي‌ فرا رسيد و دست‌ تقدير قويتر از دست‌ تدبير آمد ...
مي‌گرييم‌ از اين‌ جدايي‌ و از اين‌ پس‌ به‌ ياد هم‌ روزگار خواهيم‌ گذراند ...


* * *


... گذشت‌ سالها به‌ گونه‌هاي‌ او گرد پيري‌ پاشيده‌ اما گويا هنوز در دل‌ جوان‌ است‌ و شادمان‌.
خدا نخواست‌ كه‌ اين‌ لحظه‌هاي‌ پاياني‌ عمر در حسرت‌ ديداري‌ بمانيم‌ ...
يك‌ ديدار، يك‌ لبخند و يادي‌ از گذشته‌هاي‌ خوب‌ دور ... و خواب‌ زمستاني‌ من‌ ...


* * *


... گويا هرگز مهري‌ در ميان‌ نبوده‌ است‌ كه‌ اين‌ چنين‌ خيره‌سرانه‌ و دريده‌ چشم‌ به‌ يكديگر حمله‌ور شده‌ايم‌.
چه‌ كرده‌ايم‌ كه‌ حاصل‌ آن‌ همه‌ محبت‌، تنفري‌ بود در دل‌ و بس‌ كه‌ امروز اين‌ چنين‌ بر هم‌ مي‌تازيم‌.
ما كينه‌ را از كه‌ آموخته‌ بوديم‌ ...؟


* * *


... چنين‌ سرمايي‌ را هرگز بخاطر ندارم‌. اين‌ رفتن‌ و كندن‌ چقدر ساده‌ بود و بي‌تفاوت‌ براي‌ او.
نمي‌دانم‌ از كدام‌ راه‌ آمده‌ بودم‌ تا از همان‌ راه‌ باز گردم‌. خود را نيز گم‌ كرده‌ام‌.
و او بي‌تفاوت‌ و سرد به‌ راه‌ خود رفت‌ و مرا به‌ لذتي‌ ميرا فروخت‌ ...


* * *


... !


* * *


خداوندا! كدامين‌ پايان‌ را بنگارم‌!؟ اين‌ دفتر و اين‌ مهر و اين‌ محبت‌ را سزاوار كدامين‌ پايان‌ بود؟ كدامين‌ دست‌ بازيگر بر اين‌ همه‌ خوشبختي‌ گرد بيزاري‌ و مرگ‌ پاشيد؟ حاصل‌ اين‌ همه‌ تلاش‌ و ايثار و فداكاري‌ چه‌ بود؟ آيا اين‌ تقدير نانوشته‌ تمامي‌ دوستي‌هاست‌؟

مرگ‌ را باور كنيم‌! مرگ‌ دوستي‌ را نيز باور كنيم‌!



پايان


18-03-1379



آري! مرگ نيز فرا رسيد.



(0) comments

.......................................................................................................................................................

Friday, April 02, 2004

چهل‌ و ششمين‌ يادداشت



مي‌دانم‌ كه‌ ديگر هرگز تو را نخواهم‌ ديد. مي‌دانم‌.
و مي‌دانم‌ تو حتي‌ هرگز دلتنگ‌ ديداري‌ نخواهي‌ شد.
مي‌دانم‌ كه‌ باز صفحه‌ها خواهم‌ نوشت‌. مي‌دانم‌.
و مي‌دانم‌ تو ديگر هرگز آنها را نخواهي‌ خواند.
مي‌دانم‌. خوب‌ مي‌دانم‌.
آنچه‌ را كه‌ نمي‌دانم‌ اين‌ است‌ كه‌ چگونه‌ ما به‌ اشاره‌اي‌، بنايي‌ را فرو ريختيم‌ كه‌ بر استحكام‌ آن‌ مي‌شد قسم‌ خورد و شاهد آورد.
نمي‌دانم‌. افسوس‌ كه‌ نمي‌دانم‌. دريغ‌ كه‌ ما انسانها هميشه‌ هر آنچه‌ زيبايي‌ و طراوت‌ و مهر در جهان‌ داريم‌ را نادانسته‌ آفريديم‌ و هر چه‌ از تباهي‌ و سياهي‌ و ويراني‌ سراغ‌ داريم‌، دانسته‌.
من‌ و تو دانسته‌ ويران‌ كرديم‌ بنايي‌ را كه‌ نادانسته‌ آفريده‌ بوديم‌.

چنين‌ ويراني‌ و خزاني‌ بر تو تهنيت‌ باد.



17-03-1379




(0) comments

.......................................................................................................................................................

Monday, March 15, 2004

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم.
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب.
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار.
نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار.
خوش به حال روزگار.

سال نو مبارك!



(0) comments

.......................................................................................................................................................

Home